ابراهيم عاملي ( موثق )
315
تفسير عاملي ( فارسي )
است و باز يكى ميگفت محمّد از خود چنين سخنان ميبافد . « فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ » 94 يعنى آشكارا بدانچه مأمورى از شرايع شروع كن و اصل « صدع » آشكار نمودن است و نشان دادن و جدا كردن حقّ از باطل و پاره اى فافرق معنى كردهاند . « إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ » مجمع : گويد مستهزئين پنج تن از بزرگان قريش بودند كه رسول خدا ( ص ) را مسخره ميكردند . وليد بن مغيره و عاص بن وائل و حارث بن طلاطله و اسود بن عبد يغوث و اسود بن عبد المطَّلب كه همگى بعذابى و عقوبتى در دنيا گرفتار و هلاك شدند . « 1 » [ بپاورقى ص 317 رجوع شود ] « وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ » 99 عموم مفسّرين يقين را معنى كردهاند . و در تأويلات كاشانى است : يعنى بواسطه ى تمامى دوران هستى تو عبادت تو به آخر برسد و عابد و معبود حقّ باشد و بس . صفيعليشاه : باشد اين موت ارادى در شهود عارفش خواند بناى فى الوجود عابد و معبود آنجا يك ثمود هر چه غير از حق بود مندك شود شد دوئيت از ميان باقى حقست بىتعين ذات پاك مطلق است نه مراتب ماند آنجا نه مقام جز شهود ذات مطلق و السلام سخن ما : 1 - سرگذشت ابراهيم و لوط در آيت 69 سوره ى هود نيز آورده شده است ، تكرار آيات و مطالب با كمى تفاوت در قرآن زياد است . در كتابها جهتى براى اين گونه تكرارها به نظر نرسيد ، ولى ممكن است بگوئيم در هر موقعى مناسبتى براى تكرار بوده است ، و در اين قضيّه ى ابراهيم و لوط چون عربها سابقه ى به حال آنها داشتند و بخصوص يهود كه بواسطه ى دين و تورات رابطه ى بيشتر با اين قضايا داشتهاند در مرتبه ى اوّل با دسته اى از آنها سر و كار پيدا شده و اين مطلب بيان شده است و در نوبت ديگر موجب ديگرى پيدا شده است كه پيغمبر موظَّف نبوده است آنچه در اوّل به او رسيده است بخواند و بوحى ديگر با جمله هاى شبيه بنوبت
--> ( 1 ) « إِنَّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ » آيهء 95 رسولخدا ( ص ) را دلدارى ميدهد و نيرو ميبخشد كه حوصله ات از گفتار اين جهال تنگ نگردد و ناراحت مشو كه ما به حساب آنها در همين دنيا به زودى خواهيم رسيد ، مورخين گويند عاص بن وائل در روز بارانى با دو پسرش سواره بگردش رفت و بدره اى پياده شد همين كه از شتر پاى بر زمين نهاد فريادى كشيد كه كژدمى پايم را گزيد هر چه جستجو كردند چيزى نيافتند و پايش چون گردن شترى شد و مرد . و اما حارث بن قيس بن طلاطله ماهى شورى خورد و تشنگى سختى بر او دست داد و مرتب آب مىخورد و رفع نميشد و فرياد ميكشيد و ميگفت خداى محمد مرا كشت . و اما اسود بن عبد المطلب را پيغمبر ( ص ) نفرين كرد كه كور شود و فرزندش را نبيند ، روزى كنار درختى بانتظار آمدن فرزندش از سفر نشسته بود كه گويا چيزى با چشمش تصادم كرد و نابينا گشت و پيوسته سر خود را بدرخت ميكوفت و فرياد ميكشيد و فرزندش را نديده مرد . و اما وليد بن مغيره از كنار مرديكه تير ميتراشيد گذشت لاشه اى پايش را بخراشيد و چيزى نمينمود لكن پس از اندكى آماس كرده و از همان درد بمرد . و اما اسود بن عبد - يغوث روزى از سراى خود بيرون شد و باد سموم روى او را سياه كرد و چون به منزل بازگشت او را نشناخته بيرون كردند وى همى رفت و فرياد ميكرد كه خداى محمد مرا كشت ( مصحّح ) .